فريد الدين العطار النيسابوري

155

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

الحكاية و التمثيل گم شد از بغداد شبلى چند گاه * كس به سوىِ او كجا مىبُرد راه باز جُستندش به هر موضع بسى * در مخنّث خانه‌اى ديدش كسى در ميانِ آن گروهى بىادب * چشم‌ْتر بنشسته بود و خشكْ لب سائلى گفت « اى برنگِ راز جوى * اين چه جاىِ توست آخر باز گوى ؟ » گفت « اين قوم‌اند چون‌تر دامنى * در رهِ دنيا نه مرد و نه زنى من چو ايشانم ، ولى در راهِ دين * نه زنى در دين نه مردى چند ازين ؟ گم شدم در نا جوانمردىِ خويش * شرم مىدارم من از مردىِ خويش . » هر كه جانِ خويش را آگاه كرد * ريشِ خود دستار خوانِ راه كرد همچو مردان ذُلِ خود كرد اختيار * كرد بر استادگان عزّت نثار گر تو بيش آيى به مويى در نظر * خويشتن را از بُتى باشى بتر مدح و ذمّت گر تفاوت مىكند * بُتگرى باشى كه او بت مىكند گر تو حق را بنده‌اى بُتگر مباش * ور تو مردِ ايزدى آزر مباش نيست ممكن در ميانِ خاص و عام * از مقامِ بندگى برتر مقام